تبليغاتX
باز می آیی سراغم ؟
سه شنبه ششم بهمن 1388
احساس می کنم اخوان چهارمم !
 

    

      سلام

 

 

مي شمارم يكي يكي از دور

اختلاف ِ مداد هايت را

دوست دارم به جاي تو يك بار

حل كنم اتحاد هايت را

مثل يك بچه ي نديد بديد

 

دوست دارم كه گوشه ي پيانو

كاغذ ِ نـُـت نويسي ات باشم

« im calling you » كه مي خواني

لهجه ي انگليسي ات باشم

« آروزهاي مـُـضحكي دارم »

 

دوست دارم ادامه اش بدهم

بازي ِ احمقانه ي دل را

كُمكم كن درست بگذارم

آخرين تكه هاي پازل را

نقشه ي ما هنوز كامل نيست

 

دوري و هيچ راه حلــّي را

چشم هايم نمي كند اثبات

ديدنت ساده نيست ... حتي با

عينك ِ دور بين ِ‌آستيگ مات !!!

فاصله سوت مي كشد در شب

 

در قطاري كه تو در آن هستي

خانه ام روي  ريل بود  اي كاش

كوركورا نه دوستت دارم

شعرهايت بريل بود اي كاش

پاك كن خط چشم هايت را

 

آرزوهاي لمس كردني ام

بي حساب  و كتاب مي ماند

نسبت من به تو   طبيعي نيست

مثــلِ آتش به آب مي ماند

تو كتاب ِ علوم  را خواندي ؟

 

نيوتن كشف كرده رازت را

در مني كه نچيده افتادم

نرسيدم به دست هاي تـو  و

مثل سيبي رسيده ... افتادم

امتحانات من نهايي بود!

 

عشق را  قهوه اي تر از  هر روز

ته  فنجان  ادامه مي دادم

نصفه شب ، زير ِ نور مهتابي

داشتم  بــــــــه تو نامه مي دادم

پدرم كارنامه ام را ديد

 

«قطعيت» ها  هجوم آوردند

در دلم «انقلاب» و آشوبي است

من نمي دانم از  چه مي ترسم

پدرم مرد ِ « نــسـبـتا » خوبي است !

ــ «سي و يك سال» اختلاف كم است ؟ ــ

 

زندگي هرچه بوده كم بوده

زندگي هرچه هست  بسيار است

ما همین بوده ایم  از اول

دست بالاي دست بسيار است

دست بالاي دست بسيار است...

 


نکته :  لازم میدانم از دوستانی که قبل از به روز شدنم  شعر بالا را نقد کردند تشکر کنم .  تغییرات موجود ناشی از همین موضوع است .

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 11:0 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
عقل جن است و عشق بسم الله
 

 

       بعد از مدت ها  ســــلام

 

 

 

 

        ۱) کوتاه اما بلند

 

۱

پر شدم از نیمه ای که پر نباید می شدم

در صدف های حماقت دُر نباید می شدم

من برای سفره ی بی رنگ و بوی خانه ام

نان اگرچه نیستم آجر نباید می شدم

نیمه ی لیوان من پر هست آه اما چه سود

پر شدم از نیمه ای که پر نباید می شدم

 

 

 

۲

از آنچه آینه می گفت پیر تر شده ام

دلم گرفته ولی دلپذیر تر شده ام

خدا از آن بالا لطف کن بیا پایین

چرا که من پسری سر به زیر تر شده ام

چرا که زندگی من شبیه دایره ای است

که از همیشه در آن گوشه گیر تر شده ام

 

 

 

۳

حمله ی بادها و جریان ها  همه را زرد می کند جز تو 

جنگ جو ها برای جنگیدن سرشان درد می کند جز تو

هیچ راهی برای رفتن نیست خنجرت را غلاف کن برگرد

پیش شیطان ِ معتقد بنشین به خدا اعتراف کن برگرد !

چشم های به راه مانده ی من انتظار تو را یدک دارد

شعر گفتن بدون تو سخت است شعر من درد مشترک دارد !

 

 

 

 

 

 

        ۲) غــزل

هرچه مرهم می گذارم بند می آید مگر

ای وطن! خون ِ دل از اروند می آید مگر !

هرچه لالایی بلد بودی برایم خوانده ای

خواب ِ چشمانی که می بارند می آید مگر

هرچه شکلک توی ذهنت بود در آورده ای

بر لب شعرم ولی لبخند می آید مگر

تو دلت خوش باشد اما ابر حزبی توده ایست

در پناه چتر ، باران بند می آید مگر

ساختار فصل ها را عصر یخبندان شکست

ماه ِ فروردین پس از اسفند .............؟

 

 

 

 

 

         ۳) چــار پاره

 

مثل ِ يك زخم سياه و كاري ام

كه به درياي نمك افتاده ام

بين ِ اركان ِ نمازي بي وضو

در وجود ِ تو به شك افتاده ام

 

آه اگر چيزي نگفتم تا به حال

وحشتم از حرف ِ مردم بوده است

من يقين دارم كه عاشق نيستم

عشق يك سوء تفاهم بوده است !

 

چاه ِ چشمت عمق ِ چنداني نداشت

غرق ِ بغضم كرد ــ  يك حفره ــ  مرا

من به تو اسلام آوردم ولي

گريه در مي آوَرَد كفر مرا !

 

در قنوتي به بلنداي نگاه

زير بار ِ «ربّــنا» دستم شكست

عشق بعد از تو «سلامي» سرد شد

دل به هر آيينه اي بستم شكست*

 

دستم از دستم رها شد ! گم شدم

در شلوغي هاي « الرّحمن ِ» تو

خسته ام از جاده ي بي انتهات

خسته ام از دور برگردان ِ تو

 

می دوم بی اختیار و بی هدف

جبر ، خود را زیر گوشم ذکر کرد

زندگی جاریست اما لحظه ای

کاش می شد ایستاد و فکر کرد !

 

 

 

 


نکته ها :

* نجمه زارع : دل به هر آیینه هر آیینه ای بستم شکست

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 9:41 | | لينک به اين مطلب
جمعه نهم مرداد 1388
شاید هنوزم دیر نیست

 

     باز هم  ســـــلام

 

      بــی هـیـــچ صــــحــبـــتــــــی ...

 

 

 

   ۱)   کوتاه امَا بـــــُـــلــــــنـــــــد*

 

شاعر از شعر های آینده

مجرم از ارتکاب می ترسد

هرکسی در حیاتش از چیزی

ماهی من از آب می ترسد !

در شبی که من و تو ما باشیم

خواب از تخت خواب می ترسد

مولوی تا سحر گرفتار است

شمس از آفتاب می ترسد !

 

 

 

   ۲) رباعی

 

از روز ازل شخصــیــتــش لک دارد

اسکاجی و پیشـبــند ِ کوچک دارد

دارد همه ي ظروف را مي شويد

مردي كه به مرد بودنش شك دارد !

 

 

 

یک روده ی راست گرچه در چوپان نیست

این دهکده جز حقیقتی پنهان نیست

در گله ي گرگ هاي باران ديده

چوپان دروغ گو شدن آسان نيست !

 

 

 

 

طعم لب و طعنه زدنت را بكشم

يا جذر و مد ِ پيرهنت را بكشم ؟

عريان شو و چند قرن ،‌ بي حركت باش !

بگذار تمام بدنت را بكشم

  

 

 

 

در عيش و رفاه ،‌ زندگي پيش كشت

بي جرم و گناه ، زندگي پيش كشت

يك سال ِ سپيد از تو مي خواهم و بس

صد سال سياه زندگي پيش كشت

 

 

   ۳)  غزل

 

آمد زمينه سازي من را خراب كرد

اسباب هاي* بازي من را خراب كرد

 

گيسوي «غير قابل تعريف» و «بي حدش»

يك شب مخ ِ‌ رياضي من را خراب كرد

 

او با نگاه ، آينه اي واقعي نساخت

خودبيني ِ مَجازي من را خراب كرد !

 

مثل دو تا مثلث ِ‌ در هم فرو شده

با بولدوزر اراضي من را خراب كرد

 

اشغال شد خطوط و نيازم به ارتباط

احساس ِ‌ بي نيازي من را خراب كرد

.

.

.

چاقو -  طناب دار -  سُرنگ ِ هوا -  تفنگ

اسباب هاي بازي من را خراب كرد !

 

 

 

    ۴)  چ ه ا ر  پاره

 

در جهان ِ شبيه سازي تو

مرگ بي وقفه زندگي مي ساخت

تابع ِ كشور دلت بودم

گرچه من را به رسميت نشناخت

 

جاي نام  تو‌ در دل ِ تنگم

جاي نام ِ تو در ادامه ي من

سال ها رفته است شيطاني

« توي جلد ِ شناسنامه ي من ! »*

 

بي هويت تر از مسيح شدم

يك جــُـدا مانده و قرينه ي تو

روي بوم ِ زمين كشيده شدم

چون صـــليــبي به روي سينه ي تو !

 

مثل يك رود از دل چشمه

راه افتاده  ماه ، در چشمم

مثل گويي سپيد مي افتد

اتفاقي سياه در چشمم

 

تو ولي نيستي كه پاك كني

لكه هاي بزرگ ِ ننگم را

تو ولي نيستي كه بشكافي

با دو تا بوسه قلب ِ‌ سنگم را !

 

طاقت طعنه هاي سنگين و

گريه هاي دوباره را دارم

                          صفر ، نــُــه  ، يازده ، سه تا نقطه  ( 0911… )

من هنوز اين شماره را دارم !

 

عشق ، اشغال بود از اوّل

پشت ِ خط مـُــقـــدَم ِ لب هات

مي روم دستمال بردارم

ماه  تب کرده است در شب هات!

 

 

پس کمی منتظر بمان ...  تا مرگ

خبرم را بياورد ...

 محبوب !

آسمانت هميشه باراني

خانه ات سبز ، شعرهايت خوب...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- بهمن رافعي غزلي با قافيه هاي " آب-قلاب و..."و رديف "مي ترسد" دارد .

2- شاعر به اشتباه بودن جمع بستن «اسباب + ها»  آگاه است!!!

3- زار می زد فرشته ای شیطان / توی جلد شناسنامه ی من (صديقه حسيني)

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 9:49 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
تقدیم به دختر راستگو
     

        س لا م

         

              

          کــدام شاپرک اینگونه کینه مـیــتــوزد؟

                                        دلم برای خودم مثل شمع می سوزد ! 

 

 

   ۱)  کوتاه اما بـــُـــــــلـــــــنــــــــد  

بگذار تا همیشه قضا و قدر

معیار و حـــد ّ فاصِل ِ غم باشند

سخت است در مقابل هم بودن

وقتی دو کوه عاشق هم باشند !

...

این نامه را ببند و بدان یک روز

از چشم های پاک تو می خواند

چیزی نگو که بین دو کوه ای مرد

تنها صداست آنچه که می ماند !

 

 

    ۲) غزل :

روز یا شب   خواب یا بیدار   صحبت میکنم

از خودم این ـــ مردِ ناهنجار ـــ صحبت میکنم

در فـــضایی مــه گرفته با صدایی خدشه دار

دم به دم بی وقــــفــه با سیگار صحبت میکنم

تن به تنهایی نـــدادم هــیچ جا و هیچ وقت

گاه گاهی با  در و دیوار صحبت میکنم !

گاه گاهی خسته از دست ِ نوشتن گفته ام  :

ای قلم ! دست از سرم بردار! صحبت میکنم !

فکرهایم می دوند از پیش و من از پـُـشت ِ سَر

با چنین اندیشه ای  فـــرّار صحبت میکنم !

فرق ِ چندانی ندارد کی ؟ کجا ؟ با که ؟ چرا ؟

روز یا شب    خواب  یا بیدار    صحبت میکنم

 

 

 

      ۳) ؟ :

پس از دو بیت غزل فکر میکنی  قــوی ام

پیاده از وسط ِ شعر  راه  می روی ام

قلم  به دست گرفتی که زودتر برسی

به این نتیجه که امشب چقدر مــُـنـــزوی ام !

خیال ِ خام پــَـلنگ ِ من به سوی ماه جهیدن بود

 

-:« چگونه زخمی از این ارتفاع ِ غم نخورد

سَرش به سنگ و نگاهش به دود و دم نخورد »

شــَـب ِ چـــهــاردهـــم ، «مـــــاه» روی اقـــــیــانــوس

ســکـــوت کـــرد که آرامشم به هم نخورد !

 و  ماه  را  ز بلندایش به سوی خاک کشیدن بود

 

سکوت کرد که فــریادها  مرا ببَرند

که روسَری شــَــوَم و بادها مرا ببرند

که بَرده ای وسط شهر مرده ها باشم

پَس از مُعامله از  یادها مرا ببرند !

فریب کار ِ دغل پیشه  بهانه اش  نشنیدن  بود

 

بهانه ای که تو را می گرفت از دستم

و من دهان خودم را به زور می بستم

تو رفتی از من و تنها بهانه ات این بود

که ساده لوح که احمق که ناتوان هستم ! *

که هر دو باورمان  زآغاز به  یکدگر نرسیدن بود!

 

درون راه چـَــپــیـدم به راستی برسم

" به  بیشتر به  تعــادل به کــاسـتی  " برسم

اگرچه  تلخ ، حــقــیــقــت همیشه معـلـوم است

به آنچه خواسته بودم نخواستی برسم !

که عشق ـــ ماه بلند من ـــ ورای دست رسیدن بود

 

قشنگ بودن و یکباره زشت ِ زشت شدن

اسیر پـَــنجه ی بی رحم ِ سرنوشت شدن

جــهــنــمی شدن از حرف های تکراری

و داستان ِ غم انگیز ِ از بهشت شدن !

شروع ِ وسوسه ای درمن به نام دیدن و چیدن بود

 

به نام آنکه ندیدم به نام آنکه نـخـــواست

هدایتـــم بُکــُـنـد زورکـــی به راه ِ راست !

تمام می کنم این ناتمام را امروز

که کرم ِ کوچک ِ ابریشــمم پــُـر از فرداست

تمام  عــُـمر قــفــس می بافت ولی به فکر ِ پریدن بود!

 

 

 

رحیم سلیمانی:   که ساده لوح , که احمق , که ناتوان بوديم

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 22:29 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
... و من رفتــــــــــــم !
 

     ســـــــــــــــــــــلام

 

 

« شاید ســـــــپید شاید طرح شاید ... »

 

1-

روز

مادر با  درخت ها قرارداد بست

« باد ، رخت ها را نــَـبَرد»

قرار دادی با بندهای مُحکم !

شب

دهان ِ خانه را بستند

چشم هایش را هم ...

2-

روز

باد ، رخت ها را بُرده بود

مادر با درخت ها کاری نداشت

حتی با بندهای پاره !

شب

دهان خانه باز مانده بود

چشم هایش هم ...

 

 

 

« ربـــا عـــــی »

 

عشقی که همیشه در به در می گردد

مُــزدش لب ِ خــُــشک و چـــشم ِ تر می گردد

باران ِ تو از لــُــطف ِ خدا می آید

باران ِ من از مدرسه  برمی گردد !

 

 

هرروز همینی تو کجا عشق کجا !؟

منفورتــَــرینی تو کجا عشق کجا !؟

«آدم» نتوانست که عاشق باشد

ای سیب زمینی ! تو کجا عشق کجا !؟

 

 

هو هو هـــو  هو ، ریش ندیدی انگار

پس کوچه و درویش ندیدی انگار

ناجــــور نگاه می کــُـنی هم زنجــیـــر

دیوانه تر از خـــویـــش ندیدی انگار !

 

سرمایه ی چند صد سَده ما هستیم

آواره ترین ِ دهکده ما هستیم

من مُــعـــتــرفم از طــَـرف ِ انسان ها

دزدی که به کاهــدان زده ما هستیم !

 

 

 

« دو بیت ها »

 

با ساز چه کردیم که با سوز بمیریم

بی حاصل و کــَـت بسته و لب دوز بمیریم

ای حضرت مرگ اشتباهی شده انگار

ما زنده نبودیم که امروز بمیریم !

 

 

نیل! غم را اگر ابراز کنی باز کم است

آه ! موسی تو هم اعجاز کنی باز کم است

زندگی فرش وسیعی است که خود بافته ای

هرچقدر از گره اش باز کــُــنی باز کم است !

 

 

نه حـــرص و جــوش نه غم از قیافه ی زشتم

بگو به آینه مـِـن البَعد ، گـــَـرد خواهد خورد!

حساب کـُــن همه ی زخم های شورم را

که در مواقع فوری به درد خواهد خورد!

 

 

 

 

« قطعه »

 

تــا سُـــلــیــمانم شدی افتادم از حسّ و نفس

زیر پایم پَهن کردی مُـــدتی قالـــیــچه را

بعد از آن دیگر ندیدم از تو حـــتی نامه ای

داشتم هر روز و شب احساس ِ یک بازیچه را

من هزار و سیــصد و هـــفـــتاد بار عاشق شدم !

تو ولی یک بار هم از من نپرسیدی : چرا !؟

***

ما دو تا  یک فرق ِ کوچک! ( نیمه شب ها ) داشتیم

تو خدا را خواب می دیدی من امّا  نیچه را !

 

 

 

 

 

« یک مثنوی نه چندان جدید »

 

 

لب روی لب گزیدی و دندانه دوختی

در چشم های عشق غریبانه سوختی

هی ذره ذره آب شــُــدی زیر خاک ها

پیدا شـُــدی میان ِ تن ِ بی پلاک ها

با كوله بار خسته و جاني گذشتنی

برگشتی از مسافرتی برنگشتنی !

آیینه در مُقابل ِ آیینه ها شدی

در قاب ِ عکس کوچک یک خانه جا / شــُـدی ↓

یک استخوان جـُـمجُمه در شیشه های شهر

در معرض نمایش اندیشه های شهر

بر دوش من گذاشته باری ثقیل را

هی مُژده می دهند به  تو  سلسبیل را !

ای بستری ترین پدر آسمانی ام

خاکستری ترین پدر آسمانی ام !

رفتی وبعد پشت ِ سَرت پُــل زدی که چه؟

درچشمهای من به خودت زل زدی که چه !؟

ناوی که چشم های مرا غـــرق کرده است

انبارهای اسلحه اش فـــرق کرده ست

روحم  تنم   تمام ِ حواسم گلوله است

حتــّــی نوشته های لباسم گلوله است !!!

امواج می رسند به من، سنگرم تویی

دراین سکوت کاوه آهنگرم تویی

*

لب روی لب گزیدم و دندانه دوختم

چون عقل در برابر دیوانه سوختم

هی ذره ذره آب شدم روی دست ها

پیدا شدم میان ِ خیابان پرست ها

.

.

.

اما هنوز عکس ِ تو سیرم نکرده است

 

 

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:20 | | لينک به اين مطلب