پنجشنبه سیزدهم دی 1386
زیر درخت آلبالو گریه می کنم...
سلام
« من / من »
من چشم می گذارم و «من» می رود که زود
قایم شویم پشت ِ همان هیچ کس نبود !
جایی که در به روی خدا بسته می شود
تا چشم از " گزاره " شدن خسته می شود
هی می دود که گم شده اش را :« نرو بایست !
گشتم نبود ، دور ِ خودت را ... نگرد نیست»
«من» گریه می کند همه ی پّنج شنبه ها
اِرحَم ... که «من» ضعیف ... که «من» ... «من» بدم خدا
«من» آدمی که تکیه کلامش تفکّر است
از دست ِ دیو و دلبر و دنیا دلش پر است
اصلا چرا نیامده باید " نهاد " و ... رفت
□
یک مرد پا برهنه به «من» کفش داد و رفت
کفشی که سال ها فقط از جاده گفته است
از اتفاق های نیافتاده گفته است
امّا هنوز گوش «من» از جنس پنبه است
«من» گریه می کند / نکند پنج شنبه است ؟
نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 23:13 | | لينک به اين مطلب

