با سلامی دوباره
بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است
نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است
از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها
از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ...
_
_ فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست
هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...
وقتی که اشتهای تو پر
/ واز می کندمادر نشسته است ، تو را ناز می کند
یعنی بخواب خوشگلکم وقت شام نیست
رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست
امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...
در بخت ما نوشته که
_ یا پول ، یا خدا ! _□
بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است
تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است
!
آهی که من به دار ِ خودم فکر میکنم
دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم _
_ پروانه ام به آتش تان نه! نمی رسد
این دست ها به دامن تان نه! نمی رسد
کوتاه می شود همه جا نردبان من
همسایه های خانه ی بی سایبان من
! _
_
شاید زمانه دست مرا پینه بسته استناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است
امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است
روزی که کفّه های ترازو برابر است
روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید
با چشم های مادر من ، رو به رو شوید
!

